تبليغاتX
اشک

پایان بی پایان....................................

آدما از آدما زود سیر می شن

آدما از آدما دلگیر می شن

آدما رو عشقشون پا می زارن

آدما آدمو تنها می زارن

 

تمام ناتمام من با تو تمام می شود!

 

تو را خواستن اشتباه بود

تو رو دیدن یه گناه بود

دلم از گناه نترسید

که وجودت.....


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 87/05/13 21:9 موضوع داستان لینک دائمی


عکس هنری

تمام ناتمام من با تو تمام میشود


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 87/04/16 0:0 موضوع عاشقانه لینک دائمی


تکرار یک حکایت

مي دانم بر حكايت هايم سايه ي تكرار پنجه افكنده و شما ديگر راغب نيستيد كه آن‌ها را با چشم‌هاتان مرور و خوشبو كنيد ولي بدانيد من نمي خواهم شما را در سايه ي اين كلمات مست نگه دارم، عزم اين كار را نيز ندارم. ولي بدانيد عشق، ايمان و تنهايي مجموعه ي مراد من و همه ي انسان هاست ولي نزد من عشق پر رنگ تر. لذا از عشق مي نويسم حتي اگر تكراري باشد و حتي اگر نخواهيد بخوانيد.

زندگي هر انساني، سهمي است. سهم يكي ماه و ديگري تلٲلو ماه. سهم يكي صدف و ديگري فقط مرواريد. سهم يكي اقبال در عشق و ديگري غارت شدن دل. آري سهم من از زندگي دل غارت شده اي بود. دلي كه با جفاي نگار چون عمارتي كهن شكستگي را بر تن خود ديد. دلي كه او با بي رحمي منحصر به فردش گوهر عشق درونم را به يغما برد. عشقي از جنس بيد و به قداست دريا و گرمي كوير سوزان. عشقي كه مژگانم را چشمه ساخت و گونه هايم را جوي.

عشقي كه سر سراي دلم را ويران ساخت و رنگ تشويش را به كنج كنج دل رميده ي من افشاند. عشقي كه قلبم را به هزار نقش تكه تكه ساخت. من به نگار علاقه مند شده بودم. ولي شوق اين علاقه مانع نشد كه عشقم را، كه از علاقه ام سو مي گرفت، مخفي كنم. صاحب دلان گفتند پرده نگهدار و زبان فرو بر و عشقت را عيان نساز و بگذار در تاريك خانه ي قلبت بماند. ولي من مجنون بودم. و متنفر از عشق پنهاني. مي خواستم چون لاله خونين دل باشم چون كه واقف بودم "از صداي سخن عشق نديدم خوشتر"

صورتگر هستي دل ضعيف مرا كه با نازكي گلبرگ هاي لاله بود، مبتلا به عشق ساخت، عشق به نگار. نگارگر مرا مبتلا به اين رنج كرد و تنها در ميان انبوه مشکلات رهايم كرد. دل باران نديده ي من، شد دلي رميده و پي انيس و مونس مي گرفت. من بودم و عشقم و طوفاني از پريشاني و ترديد. هراساني د ر درونم موج مي زد ولي من مصمم كه "دوستت دارم" به او بگويم. صد افسوس كه گفتم و اي كاش نمي گفتم. اي كاش دل و زبانم را صاحب مي شدم و سخن اهل راز "زيبايي عشق به پنهان بودن و نرسيدن است" را گوهر مي پنداشتم و پنهان از ديدگان آنان به خوشي نمي پرداختم. ديگر جسم و جان محبوب گل اندام شيرين سخن با من نيست، يعني زلف پریشانش نمي گذارد كه باشد ولي ياد او هميشه با من است "زمن ايشان را هزاران ياد باد" ديگر عاشق نمي شوم و رنگ عشق را اين چنين بر تن نخواهم نكرد. بدانيد كه تا آخرين شب سرخوشي ام او را دوست خواهم داشت و خاطرش را با تمام وجود در خاطرم نگه خواهم داشت.


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 87/04/09 9:46 موضوع عاشقانه لینک دائمی


تقدیر،تدبیر،تقصیر

تقدیر موافق تدبیر نشد و صاحب تقدیر، تقصیر زما دید. صاحب تقدیری که نمی توانی قانع اش کنی مگر با اشک، جاویدترین یاد خدا. شاید تنها اشک بتواند به من ِدل سوخته، به من ِ دل باخته و رنجور لطفی کند و این ملول را به صاحب همه ی نور ها برساند. چشم هایم اشک می ریزد و غرق دریای خون می شوند. دیدگانم از مروراریدها سنگین شده اند و سنگینی آن ها، رمق دیدن را از چشم هایم گرفته اند و آن ها رابه سوی گونه هایم هدایت می کنند. باز هم چیزی عائدم نمی شود؛ جز گونه ای زرد و خیس و لب خشک و سردردهای مزمن.

لابد این خیال را درسر می پرورانید که گریه ی بی ثمر را رهایش کنم و آزاد باشم و به دنبال شاد بودن و دل خوش کردن خاطره ها باشم و من همین جا رشته خیال بافی را از شما می گیرم و نمیگزارم خیال باطل شما کامل شود، عنان را از شما میگیرم و میگویم:

خوش بودن ها و شاد بودن ها خزان خوش آهنگی هستند که امروز شما را حتی ارزان تر از گذر ثانیه ها می خرند. آنها جفاکارند و ظالم.آنگاه دل صنوبری تان به رعشه می افتد و به گریه های من رشک می ورزد و می پرسید از من، که چرا گریه کردی؟ من نیز خواهم گفت: هیچ چیز نمی تواند نقش خال کوچک و نگار محبوب را از ضمیرم پاک کند؛ مگر اشک، جاویدترین یا خدا!


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 87/04/01 13:31 موضوع عاشقانه لینک دائمی


خدعه

مایوس و ناامید از لطف ازل شدم.ناله و فعان هایم دیگر نزد آن مستغنی بهایی ندارد.گویا دسیسه های پلیدان و زشت سیرتان بر کرسی نشسته و توانسته اند هفت فلک بینمان فاصله اندازند.

بی خبرم از حکمت خدا....ای کاش توانگری،بی خبر برایم خبر می آورد و فروغ آگاهی را به رویم می افروخت.ناآگاهم به حکمتش.شاید محبوب می داند ولی چرا زبان به سخن نمی گشاید؟!چرا آنرا در تاریکخانه به دور از تلالو ماه نگاه داشته.چه راز و رمزی است.اِی کاش صبح سحر آفرین این راز در پرده را آشکار می ساخت.دو زانو می نشینم،دیده بر دیدگان ساعت می دوزم،لحظات را می سوزانم و باز هم.....

....باز هم چیزی عائدم نمی شود.گویی صبح ساحر چون او ما را فریفته است.

آفریدگارا،ظرف تحملم پر از ابهام است.دل سرگشته ام به بند مستی و ناهشیاری صبح ساحر کشیده شده است.لطفی کن یا هو...

بوی کوکب عشق را به مشام او برسان تا از صحبتم آن گوهر یکدانه به تنگ نه آید و صحبت های ملال انگیز من در نظرش نیک پنداشته شود.


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 87/03/22 15:10 موضوع عاشقانه لینک دائمی


زیر حرف نزدم و نمیزنم!

عشق مانند جنگ است....آسان شروع مي‌شود...سخت پایان مي یابد... و فراموش کردنش محال است.

من با رز پیمانی بستم اين میثاق شد نهالی در برهوت دلم و من اين نهال را با تبر زبانم و كردارم قطع کردم ولی مسبب اين دیو صفتي و بي مهري و كم لطفی من نبودم. بودم؟

زندگی مي تواند بسان رمان قاعده شکن باشد يا بسان دیوان شعری زیبا و كلاسيك. من دوست داشتم زندگیم وزن و قافیه داشته باشد ولی عشقم فانتزی باشد، البته فانتزی نه به تصور عام. عهد شكني با عشق فانتزي منافات ندارد ولی با زندگی كلاسيك چرا. اگر من عهدی را كه با رز بسته بودم، نمي شکستم آنگاه نجابت، صداقت و شرافت من، حماقت تلقي مي شد و تاريكخانه‌ي نارنجی من، قلبم سخت اين تفکر زاييده ذهن را نمي پذیرفت.

دروغ نبود، وعده‌ي شور انگیز من به تو

دروغ نبود، وعده‌ي بازیهای عاشقانه‌ي من به تو

دروغ نبود، دل سرگشته‌ي و خراب مبتلا به عشق من

ولي دروغ بود اين حرف هاي من؛ كه نارنجی را دوست دارم، از كوير بي زارم، و آغوش گرم دریا را دوست دارم

باز هم غرور مردانه ام براي تو مغرور شکست. بشکند. فدای زلف مجعّد تو كه همچنان نزد من است. به قول شاعر« تو گلی بودی كه براي بلبلان بیدل شيداي ميكردي، اي مغرور » امّا وقتی كوكب بختم به من چشمك زد غرور و سکوت بي رنگی پنجه افکند بر تو، بر تويي كه با گذشتگان خويش شيدايي ميكردي و ميكني اِي مغرور. شكايتي و شكوه‌اي نيست مگر از بابت غرورت اي بلبل شیدا.

خیال خال تو با خود به خاك خواهم برد

كه تا ز خال تو خاكم شود عبيرآميز


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 87/03/16 19:2 موضوع عاشقانه لینک دائمی


سنگ صبور قلب ها

من كه پيشه ام دوست داشتن بود

به اندازه‌ي بي انتها او را دوست داشتم

بي مهابا با او مهربان بودم

ميخاستم مهربانيش را، چون مي توانست باشد

روزها را ميسوزاندم و چشم هايم از نم نمناك مي ساختم تا لحظات ناب نه در كنار او بلكه با او باشم وبخندم و بخندانم.بي تاب او بودم و او نميدانست كه خنده هاي من محصول درو كردن اشك هاي من بود.او نميدانست عشق،علاقه،عطوفت،انس و الفت مرا نسبت به خودش يا شايد هم نميخاست كه بداند.

وارد قلبم شد.عيد نبود ولي دلم عجيب خانه تكاني شد.بارقه‌ي آلودگي را ازتنم زدود.تقويم تنهايي را به رويم بست و شايد هم تقويمم را.به طولاني بودن عمر گل فردايم را شاداب تر از ديورز و امروز گردانيد ولي چه زود نسیم آباني خط خوش مهرباني پوشالي اش را رسوا كرد.

آري او رسوا شد

او صحرايي با طروات بود

او گلي بي بو بود

او درخت سبزي نبود شايد هم درخت نبود

بارقه اي تازه در يكنواختي من نبود

او يك فريب بود شايد هم فريبا


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 87/03/05 11:43 موضوع عاشقانه لینک دائمی


بلبل و کاکتوس

در ایام دور در بیابان عشق کاکتوسی در عذاب تنهایی می سوخت چرا که فراتر از زمان...........

تا اینکه بلبلی از نبود تلالو چراغ، که راه کژی در پیش گرفته بود از او جویایی طریق شد.

کاکتوس از بد عهدی روزگار ناپایدار، رنگ تنهایی به خود گرفته بود و تنهایی انیس شبهای تاریک او شده بود.

چشمان بلبل چموش به سوی خموشی می رفت ولی......

ولی کاکتوس تیغ تیغی به او آب و دان داد. نگذاشت نهیب تنهایی بر رخسار بلبل پنجه افکند، کاکتوس حاضر شد ماهیت نفرت آمیزش رسوا شود ولی از ترنم بلبل بی نصیب نماند او را به آغوش خود راه داد تا گرمی وجود بلبل صفا بخش سردی وجودش شود.

روزها به اجبار می سوختند و او به ناچار،اجبار تنهایی، عاشق بلبل شد بی آنکه بداند و بخواهد.

بلبل جان می گرفت و دیگر به نبود چراغ افسوس نمی خورد و به اوضاع خو گرفته بود.

بلاخره باید فرا می رسید؛

روز نحس،

نفرتی،

روز جدایی!!!!!!

بلبل قصد سفر کرد چرا که ذاتش لاله پرست است؛لاله پرستی در سرخینه وجود اوست.

به قصد پیدا کردن یار،

زد ساز خداحافظی،

بی اختیار،

بلبل رفت بی آنکه بداند کاکتوس عاشق او شده بود. یعنی نخاست صدای سکوت کاکتوسو، که از دل او نشات میگرفت، بشنوه. او رفت و تنهایی را هدیه به کاکتوس داد و نوایی از او بلند نشد.

عاقبت بلبل در بیابان عشق بی آب و دان ماند و حسرت صداشو تو گوش کاکتوس گذاشت. و بلبل نیز حسرت گلستان در چشمانش ماند و اینگونه هر دو در وصال به مجبوبشان ناکام ماندند.


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 87/02/08 17:55 موضوع داستان لینک دائمی


فقط فراموشم نکن

با من بمان و هیچگاه از کنارم نرو...

تو باشی من نفس میگیرم...

تو باشی من جانی تازه میگیرم...

با من باش، تا آخرین نفس، تا لحظه ای که جان دارم عزیزم...

ای تمام هستی ام تو تمام زندگی منی، با من بمان و زندگی را از من نگیر!

مگر به جز تو چه کسی در این دنیا دارم؟

تو تنها کسی هستی که دیوانه وار دوستش دارم

تو تنها کسی هستی که همدم شب و روزم و رفیق لحظه های زندگی ام است...

ای همدم شب و روزم با رفتنت  شبهایم را بی مهتاب و روزهایم را مثل شبهایم نکن!

ای رفیق لحظه های زندگی ام، این لحظه های زیبای با تو بودن را از من نگیر!

همه دلخوشی ام تویی، بهترین لحظه زندگی ام آن لحظه است که در کنار تو هستم و در آن چشمهای زیبایت نگاه میکنم و آرام با صدای آهسته میگویم که دوستت دارم

عزیزم...

بمان که با ماندنت در کنارم یک دنیا خوشبختی را به من هدیه میدهی!

ای زیباترین زیبایی ها، ای مظهر خوبی ها ، ای تو لایق بهترین ها با منی که بدجور دیوانه آن قلب مهربانت هستم بمان و با رفتنت  زندگی را به کامم تلخ نکن!

با رفتنت من نیز از این دنیا خواهم رفت، گفته بودم که این دنیا را بدون تو نمیخواهم!

از تمام دار این دنیا تنها تو را دارم و تنها تو را میخواهم!

تویی که قلبم را از عشق و محبت خودت جان دادی، و به منی که خسته از تنهایی ها بودم نفس دادی!

با من بمان، تا آخرش! آخرش همان لحظه ای است که می فهمی تنها تو را میخواستم!

آخرش همان روزیست که خواهی فهمید چقدر تو را دوست داشته ام!

آخرش همان لحظه ای است که خواهی فهمید از عشقت مرده ام...

آری از عشقت مرده ام...

پس تا لحظه ای که از عشق تو نمرده ام با من بمان عزیزم


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 87/02/03 11:21 موضوع عاشقانه لینک دائمی


عکس هنری

عکس هنری 


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 87/01/24 17:4 موضوع عاشقانه لینک دائمی


نزار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه.........

خواهم رفت ، نخواهم ماند .

خواهم رفت از خلوت تو ،

و تو را از خلوت خود برون خواهم راند.

خواهم رفت ، خواهی رفت ،

بی آنکه هیچ نام و نشانی از خود به جای بگذاری ،

بی آنکه هیچ نام و نشانی از خود به جای بگذارم ،

خواهم رفت و حتی پشت سرم را نگاه نخواهم کرد .

حالا بیا همو بعضی شبا که تو باله آسمونا هستیم همو یاد کنیم.


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 87/01/20 9:51 موضوع عاشقانه لینک دائمی


بگو اي يار بگو .......... كه دلم تنگ شده

بگو عزيزم

هر چه دل تنگت خواست به من بگو

تا قلب عاشقم حرفهاي تو را درك كند

لحظه هاي بي حوصله

سر به زير

سرها همه بر روي پا

و دستها همه در بغل

بگو درد دلت را عزيزم

از همان خلوتي كه با خود گرفته اي!


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 87/01/19 12:46 موضوع عاشقانه لینک دائمی


حس خیانت

دروازه‌هاي آرزو 

 

هوس كرده و در كمين رؤياهايش بود كه روزي وسوسه كار خودش را كرد. بيزار از قسط و اجاره و چشم انتظار سربرج ماندن، بناي ناسازگاري گذاشت و با جيغ و داد و قهر و دعوا، شوهرش را پاي ميز طلاق كشاند. مردي سر راه‌اش بود كه مثل ريگ برايش پول خرج مي‌كرد و وقتي زن او شد و در سواحلي كه هميشه خوابشان را مي‌ديد قدم زد، تازه فهميد كه خوشبخت ‌ترين زن دنياست. دروازه‌هاي آرزو به رويش لبخند زده و با برق طلاهايي كه در دست و بدنش مي‌درخشيد، بقول خود چشم حسودها مي‌تركيد.   فقط مانده بود كه صاحب يك بچه هم بشود و ديگر، كسي به گردش نرسد. ماه و سالي گذشت و ديد خبري نيست و نگران خود شد. از شوهرش كه دو پسر داشت و كم و بيش ،هم سن و سال وي بودند، هيچ دل نگراني نداشت. اما تا فهميد مشكلي ندارد و حقيقت را از شوهرش جست، به يكباره بهت‌اش گرفته و سرد و حسر تبار بر جا ماند. او در سانحه‌اي كه زن‌اش را نيز از دست داده بود دچار آسيب شده و توان باروري‌اش نبود. شوهرش گفت: « ناراحتي طلاق بگير.» اما او جرأت‌اش را نيافت. در پول و رفاه غوطه خورد و وقتي چهل سالش بود، بيوه‌ي مغمومي شد كه تنها دلخوشي‌اش آلبومي تاريك بود. آلبومي كه در شبهاي بي‌خوابي تا میتوانست ورقی مکرر می زد.


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 86/12/19 15:30 موضوع داستان لینک دائمی


تنهايي

بدونید تنهایی تنها محرم یه دل تنهاست پس یکی تنهایی به من تنها هدیه بده.


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 86/11/23 10:23 موضوع عاشقانه لینک دائمی


گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 86/03/13 10:24 موضوع داستان لینک دائمی


درد و دل بین خدا و بنده گنهکار

سلام بنده من نمازه شبتو که ۱۱ رکعته بخون.خوب باشه زیاده.این سه رکعتو بخون.هر روتو برم.بنده ی من جهنم و ضرر بیا یه وضو بگیر و تو دلت اسمه منو رد کن.چی خواب از سرت میپره.خوب تیمم کن و اسممو از ذهنت رد کن.چی میگی باز تو.چه قدر غر میزنی.سردته.باشه.......

میبینید خدا چه قدر بنده هاشو دوست داره.اون همیشه به فکر بنده هاشه. فکر بندهاش داره اونو دیوونه میکنه.من یه چیزی میخاک بگم.یه نفر از من خاست که شبی ۵ تا صلوات بفرستم شاید اینطوری خدا هم منو به آرزو هام برسونه هم اینکه منو ببخشه و هم اینکه وقتی به رویه زیبایه فرشته هاش نگاه میکنه شرمنده نشه.

یا حق


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 86/03/13 10:21 موضوع عاشقانه لینک دائمی


هیچ میشویم!!!!

عشق، در نيستي خانه دارد. هنگامي كه خالي باشي، عشق نيز در تو جاي خواهد گرفت . وقتي آكنده از غرور باشي، عشق ناپديد مي شود . همزيستي عشق و غرور ممكن نيست . اين دو در كنار يكديگر جايي ندارند. عشق و الوهيت مي توانند در كنار يكديگر باشند، زيرا عشق و الوهيت مترادف هستند. بنابراين "هيچ" باش .

"هيچ" منشا همه چيز است.

"هيچ" منشا بي نهايت است.

 

 در هيچ بودن است كه به كل مي رسي.


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 86/02/31 16:27 موضوع داستان لینک دائمی


میتونیم با خدا دوست باشیم

آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمیشوی به من امیدوار باش

 

و آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم.

 

خدا با من دوست است و من مشکلاتم را به سوی او قل میدهم و او نیز مرا کمک میکند


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 86/02/17 15:58 موضوع عاشقانه لینک دائمی


عاشق باشید......

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

پس چرا عاشق نباشم

پس چرا عاشق نباشم

من که میدانم اَجل نا خوانده و بی اعتنا

سوی من می آید و راه فراری نیست نیست

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و زندگی قول و قراری نیست نیست

پس چرا، چس چراعاشق نباشم

 


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 86/02/17 15:18 موضوع شعر لینک دائمی


جهان سوم کجاست؟

اینو تو کتاب خاطراته دکتر محمد حسابی خوندم که توسط پسرش نوشته شده خوندم.

روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد، شما كه از جهان سوم مي آييد، جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 86/02/06 1:14 موضوع داستان لینک دائمی


مرشد با عشاق حرف میزند


مرشد مي گويد :

اگر سفرت صعب است به قلبت گوش بده . بکوش که تا سر حد امکان با خودت صادق باشي و ببين که آيا به درستي به تعقيب مسير خويش و پرداختن بهاي روياهاين مشغولي يا نه .
اگر چنين مي کردي و با وجود اين زندگيت هنوز دشوار بود پس لحظه اي خواهد رسيد که بايد شکوه کني . با اين حال ، با احترام لب به شکوه بگشا.

همچون طفلي که به والدي شکوه مي کند اما از طلب توجه و کمک بيشتر کوتاهي مکن . خداوند پدر و مادر است . و والدين بهترين را براي فرزندشان مي خواهند . ممکن است روند آموزش دشوار شود اما طلب وقفه و قدري نوازش که بهايي ندارد .
اما اغراق مکن . ايوب در زمان مناسب زبان به گله گشود و تمام ثروتش به او باز گردانده شد .
الافيد بسيار گله کرد و خداوند ديگر به او گوش فرا نداد.


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 86/01/20 1:31 موضوع داستان لینک دائمی


میرم تا از دستم راحت بشی

من پذیرفتم شکسـت خـویـش را            حرفهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است        این دل درد آشنا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم                  با فراموشی هم آغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش    از عذاب دیدنم غم آزاد باش

میروم اما بدان تنها تر از من میروی   آرزو دارم ولی روزی تو هم عاشق شوی


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 86/01/09 20:44 موضوع لینک دائمی


کلام تو عصاي معجزه گر توست :

پس مراقب کلامت باش .

مراقب افکارت باش.

تمرين و تکرار معجزه مي کند :

امروز روز خوبي است . از آسمان بر من طلا مي بارد .

من هر روز موفقيت را تجربه مي کنم .

هم اکنون به لطف الهي همه چيز و همه کس توانگرم مي سازد .

چون در پناه نور خدا هستم همه چيز برايم عالي است .

من هر روز از هر لحاظ بهتر و بهتر مي شوم.

من هميشه برنده هستم .

                                                                                         منبع:ایمیل های تبلیغاتی


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 85/12/24 20:15 موضوع داستان لینک دائمی


با خدا دعوا میکنم ولی او اینقد مهربونه که دس به سرم میکشه..........................................

خدای مهربون سلام.دیگه  عینه قبلنا باهام مهربون نیستی.نکونه که دیگه دوسم نداری.آره دیگه دوسم نداری.نداری دیگه،اگه داشتی گریمو در نمی اوردی.میخام یه چیزو بدونم اونم اینه که مگه خودت نگفتی که هر وق براتون مشکل پیش اومد  اونو به سمته من قل بدید.من نگفتی.تازشم گفتی که عوضه این مشکل من به شما رحمت میدم.مگه نگفتی که هر وق ته دلتون شکس بیایید پیش من.خوب چند بار اومدم ،بازم می یام،ولی یه چیز باید چند بار بیام اونقد اسمتو اووردم که دیگه شده ورد زبونم.نکونه میخای منو یهو سورپرایز کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا این کارو نکن یه وق سکته میزنم.نکونه میخای یهو منو غرقه رحمتت کنی که دیگه توشون گم شم.

به قول رضا صادقی ،تو آلبوم جدیدش گفته، قربونت برم خدا هوای ما رو داشته باش.دله ما نازکه.

خدا جون ازت یه سوال دارم اونم اینه که جای من تو این دنیای بزرگه تو کجاس؟اصلن جایی دارم؟اصلن وقتی که داشتی جا برا بنده هات می دادی من تو یادت بودم یا اینکه نه؟میدونم بهم جایی دادی ولی این جا خیلی کمه. من بیشتر میخام.خیلی بیشتر میخام.خودت مگه نمیگی که بخاهید تا بهتون بدم. خوب من ازت میخام بده دیگه.آهان داری میگه زوده، باشه، هر موقع که تو بگی. نه من زودتر میخام،تو بگو چه کار کنم تا بهم زودتر بدی.بگو چه کار کنم؟هم راهو بهم نشون بده هم دستمو بگیر.

نه خدا، به خدا باهات شوخی ندارم. الان بهت نیاز دارم.چه جورم نیاز دارم. چه جورم

خدا حالا دیگه باید برم.باید برم چون یه لحظه راهو بهم نشون دادی.درسته همینه باید تا آخرش برم.

یعنی میتونم تا آخرش برم؟یعنی من این توانو دارم.آره دارم پس از همین حالا شروع میکنم.

با شکیبایی هم شروع میکنم


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 85/12/23 21:26 موضوع داستان لینک دائمی


هیچ کار نکونیم تا هیچ نشنویم!

وقتی گریه کردم گفتند بچه ای

 

 وقتی خندیدم گفتند دیوونه ای

 

 وقتی جدی بودم گفتند مغروری

 

 وقتی شوخی کردم گفتند سنگین باش

 

وقتی حرف زدم گفتند پرحرفی

 

وقتی ساکت شدم گفتند عاشقی

 

حالا هم که عاشقم می گویند :

 

گناهه


 

نگارگر حامد و رویاهاش (Praiser Patient) در 85/12/21 17:14 موضوع عاشقانه لینک دائمی